خرید بک لینک

چه کسی می داند

پشت این پنجره و پنجه ی ماه

کودک کار

می زند سرمه ی اندوه زمان

ظلمت فقر به چشمان یتیم

می چکد در دل شب

لکه ی ابر ستمدیده، گران

نگران روی گلیم

من از او می پرسم

آرزوهایت چند؟

می دهد با دو لب خشک

جوابم لبخند:

" آرزو چیست دگر؟

می فروش‌رسانیم به تو و مردم شهر

سر میدان و گذر

واکس با شاخه ی گل

لنگ و دستمال

سپنددانه و فال

این منم، کودک کار

که چنین گشته دچار...

من شما را گویم

مردم مرده و مادینه پرست

مردم مسرف و اشکمبه پرست

مردم باده پرست!

آرزو نام همان دختر کاری ست

به ما

شاخه گل داده به دست

کودکی هیچ،

گل زندگی اش رفته ز دست

و من و تو ، من و ما ،

من و این مردم مذهب بنما

پشت جادوی چراغ قرمز

ازگرانی طلا ، خانه و ارز

سرخوش و سوده و مست

پشت خودروش نشست...

پشت آن حنجره ی خشک وطن

می زند یکسره با بغض، سخن

این منم کودک کار

که چنین گشته دچار


#عباد_صادقی_گوغری

برچسب: نویسنده: طاها نوروزی تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 6:10

صفحه بندی