و زمین های بایر آبادی کوه زاییدند
-
تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 6:10
زبان بستمو اشک هایم را فرو خوردم، انسان ها هر کجا که باشنددر انزوا و تنهاییبه زادگاهشان شبیه می شوند...پشت سرت،دردها که فزونی گرفتآنقدر نبودنت، روی هم تلنبار شدکه زمین های بایر آبادیآووس شدند و کوه زاییدندو گون گون خاطره بر پیکرم روییدو گل داد، اکنون، هرگاه به تو فکر می کنمزنبورها بر سرم می ریزند و ...
شاخه های زیتون
-
تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 6:10
خدا هم روی اسمش قسم خورده بوددرخت همیشه سبزی که نشان صلح را در تنه اش داشت،ما کبوتران سپیدی بودیمکه در باغ های زیتون اردوگاه ساختیمما از شاخه های زیتونپوکه پوکه فشنگ خوردیمو پرکشیدیمکاش کسی به نوح بگوید این بار اگر به خشکی رسیدیبه جای روباه و کرکسقوچی پیاده کنما تمام اسماعیل هامان را قربانی داده ایم...
از لکستان تا به گوغر
-
تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 6:10
این چهارگانی(رباعی) پیشکش می شود به استاد محمد سلطانی نژاد،ادیبی اهل دل و توانمند از طایفه ی لک شهرستان بافت،آنکه سرش را در آسیاب دانش و تجربه سپید کرده است،آنکه به وطن دوستی ،زادگاهش کیسکان را "لکستان" می نامد و زادگاهم را گوغرستان...از لکستان تا به گوغر از بزنجان تا به خبر از یکایک شهر و استان ها ...
کودک کار
-
تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 6:10
چه کسی می داندپشت این پنجره و پنجه ی ماه می زند سرمه ی اندوه زمانظلمت فقر به چشمان یتیممی چکد در دل شبلکه ی ابر ستمدیده، گراننگران روی گلیم من از او می پرسمآرزوهایت چند؟می دهد با دو لب خشکجوابم لبخند:" آرزو چیست دگر؟می فروشرسانیم به تو و مردم شهرسر میدان و گذرواکس با شاخه ی گللنگ و دستمالسپنددانه و...
چریق صبح
-
تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 6:10
به تو خیره می شومخیره به خونگاه غروب در گرگ و میش پاییزکه دلتنگی ام را زیر دندان های خاکستری اشبه هم می فشارد و خفه می کندو هم زمان در آن سوی جهاناز ستیغ کوهو از چریق صبح*بر پنجره ی اتاق خواب مردی دیگر می تابدو شواش می خواهد**تو را از اینجااز پشت کوه شکسته ی غروبم زمزمه می کنم زمزمه می شویهر شب از ل...
آهای درخت سبز
-
تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 6:10
ناگهان یادم آمددر فرهنگ گویش روستای پدری ام هرگاه می خواستند رهگذر ناشناسی را صدا بزنندمی گفتند:" آهای درخت سبز، فرصت! کجا می روی؟آهای درخت سبز!بیا و بنشین و چای بنوشو بگو خبر از هرکجا که داری..."می دانی،دلشان تنگ بود و به دنبال هم صحبت،آه...و امان از دلتنگی،در زمان حاضر دلم حال عجیبی داردو چون کبکی...
خداکند که بهار بیاید
-
تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 6:10
خدا کند که بهار بیایدگل بدهد بادام چشم هایت تا بهانه ای شود که زنبورهای عسل برگردندبه این باغو نسیم، بوی تریاک این روزها را ببردآنکه در میانه ی کوچ،برگشت و بهار سرحد* را ندیداز آب تلخن** رودخانه خورده بودوگرنه کسی که دست در آب سرد چشمه کرده باشدفرق زندگی و زردآلو را خوب می داند...*سرحد:سرد حد،سردسیر...
آینه ی جهاز مادرم
-
تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 6:10
مادرجان!گاهی که روحم می خارد،می روم سراغ جهاز قدیمی ات،آینه ی قاب چوبی و ترک خورده ات را برمی دارم و به آن زل می زنم ،از حافظه ی آبگینه رد می شوم می رسم به جشن عروسی ات،صدای ساز و دهل استاد نادعلی کل روستا را گرفته ،بوی حنا می آید،دستمال های رنگی،چوب بازی،زنان روستا دسته جمعی آبادون می خوانند،تو را ...
بوی خوش آموزگارم
-
تاریخ: 1405/5/20 ساعت: 6:10
نخستین روز مهر است،از خواب برخاسته ام و نشسته ام گوشه ی سفره و دارم چای شیرینم را به هم می زنم،داداش محمدعلی که یک و نیم سال از من بزرگتر است از خواب نازش بیدار نمی شود،مادرم در حالی که دارد آینه قرآن و شربت را در سینی مسی پرنقش و نگاری می گذارد،هی زیر لب غرولندی می کند و حرص می خورد که چرا اینقدر م...
پشت پرده و زمین های بایر آبادی کوه زاییدند...
-
تاریخ: 1405/4/30 ساعت: 18:39
گزارشی از مهمترین نکات مربوط به «و زمین های بایر آبادی کوه زاییدند...».چشم انداز(شعرهای آزاد و دستنوشته های من) زبان بستمو اشک هایم را فرو خوردم،انسان ها هر کجا که باشنددر انزوا و تنهاییبه زادگاهشان شبیه می شوند...پشت سرت،دردها که فزونی گرفتآنقدر نبودنت، روی هم تلنبار شدکه زمین های بایر آبادیآوو...
روایت تازه از از لکستان تا به گوغر...
-
تاریخ: 1405/4/30 ساعت: 18:39
از لکستان تا به گوغر... آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «از لکستان تا به گوغر...» را در ادامه بخوانید. چشم انداز(شعرهای آزاد و دستنوشته های من) این چهارگانی(رباعی) پیشکش می شود به استاد محمد سلطانی نژاد،ادیبی اهل دل و توانمند از طایفه ی لک شهرستان بافت،آنکه سرش را در آسیاب دانش و تجربه سپید کرده است،...
کودک کار؛ روایت کامل
-
تاریخ: 1405/4/30 ساعت: 18:39
کودک کار گزارشی از مهمترین نکات مربوط به «کودک کار». چشم انداز(شعرهای آزاد و دستنوشته های من) چه کسی می داندپشت این پنجره و پنجه ی ماهمی زند سرمه ی اندوه زمانظلمت فقر به چشمان یتیممی چکد در دل شبلکه ی ابر ستمدیده، گراننگران روی گلیم من از او می پرسمآرزوهایت چند؟می دهد با دو لب خشکجوابم لبخند:" آرز...
افشای جزئیات چریق صبح
-
تاریخ: 1405/4/30 ساعت: 18:39
در این گزارش، تازهترین اطلاعات درباره «چریق صبح» را میخوانید.چشم انداز(شعرهای آزاد و دستنوشته های من) به تو خیره می شومخیره به خونگاه غروب در گرگ و میش پاییزکه دلتنگی ام را زیر دندان های خاکستری اشبه هم می فشارد و خفه می کندو هم زمان در آن سوی جهاناز ستیغ کوهو از چریق صبح*بر پنجره ی اتاق خواب مرد...
روایت تازه از آهای درخت سبز...
-
تاریخ: 1405/4/30 ساعت: 18:39
در این مطلب، جزئیات مربوط به «آهای درخت سبز...» ارائه شده است.چشم انداز(شعرهای آزاد و دستنوشته های من) ناگهان یادم آمددر فرهنگ گویش روستای پدری امهرگاه می خواستند رهگذر ناشناسی را صدا بزنندمی گفتند:" آهای درخت سبز، فرصت! کجا می روی؟آهای درخت سبز!بیا و بنشین و چای بنوشو بگو خبر از هرکجا که داری..."می...
ماجرای خداکند که بهار بیاید...
-
تاریخ: 1405/4/30 ساعت: 18:39
در این گزارش، تازهترین اطلاعات درباره «خداکند که بهار بیاید...» را میخوانید.چشم انداز(شعرهای آزاد و دستنوشته های من) خدا کند که بهار بیایدگل بدهد بادام چشم هایتتا بهانه ای شود که زنبورهای عسل برگردندبه این باغو نسیم، بوی تریاک این روزها را ببردآنکه در میانه ی کوچ،برگشت و بهار سرحد* را ندیداز آب تل...
گزارشی از آینه ی جهاز مادرم...
-
تاریخ: 1405/4/30 ساعت: 18:39
در این مطلب، جزئیات مربوط به «آینه ی جهاز مادرم...» ارائه شده است.چشم انداز(شعرهای آزاد و دستنوشته های من) مادرجان!گاهی که روحم می خارد،می روم سراغ جهاز قدیمی ات،آینه ی قاب چوبی و ترک خورده ات را برمی دارم و به آن زل می زنم ،از حافظه ی آبگینه رد می شوم می رسم به جشن عروسی ات،صدای ساز و دهل استاد ناد...
بوی خوش آموزگارم...؛ روایت کامل
-
تاریخ: 1405/4/30 ساعت: 18:39
آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «بوی خوش آموزگارم...» را در ادامه بخوانید.چشم انداز(شعرهای آزاد و دستنوشته های من) نخستین روز مهر است،از خواب برخاسته ام و نشسته ام گوشه ی سفره و دارم چای شیرینم را به هم می زنم،داداش محمدعلی که یک و نیم سال از من بزرگتر است از خواب نازش بیدار نمی شود،مادرم در حالی که د...
بوی خوش آموزگارم...
-
تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 23:56
نخستین روز مهر است،از خواب برخاسته ام و نشسته ام گوشه ی سفره و دارم چای شیرینم را به هم می زنم،داداش محمدعلی که یک و نیم سال از من بزرگتر است از خواب نازش بیدار نمی شود،مادرم در حالی که دارد آینه قرآن و شربت را در سینی مسی پرنقش و نگاری می گذارد،هی زیر لب غرولندی می کند و حرص می خورد که چرا اینقدر م...
آهای درخت سبز...
-
تاریخ: 1399/7/1 ساعت: 10:36
ناگهان یادم آمددر فرهنگ گویش روستای پدری امهرگاه می خواستند رهگذر ناشناسی را صدا بزنندمی گفتند:" آهای درخت سبز، فرصت! کجا می روی؟آهای درخت سبز!بیا و بنشین و چای بنوشو بگو خبر از هرکجا که داری..."می دا
خداکند که بهار بیاید...
-
تاریخ: 1399/7/1 ساعت: 10:36
خدا کند که بهار بیاید گل بدهد بادام چشم هایتتا بهانه ای شود که زنبورهای عسل برگردندبه این باغو نسیم، بوی تریاک این روزها را ببردآنکه در میانه ی کوچ،برگشت و بهار سرحد* را ندیداز آب تلخن** رودخانه خورده