آینه ی جهاز مادرم...
-
تاریخ: 1399/7/1 ساعت: 10:36
مادرجان!گاهی که روحم می خارد،می روم سراغ جهاز قدیمی ات،آینه ی قاب چوبی و ترک خورده ات را برمی دارم و به آن زل می زنم ،از حافظه ی آبگینه رد می شوم می رسم به جشن عروسی ات،صدای ساز و دهل استاد نادعلی کل
رونمایی از دو اثر ادبی منتشره توسط انتشارات نشر فرهنگ عامه در شهر کرمان
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:39
مراسم رونمایی, از کتاب مجموعه داستان " وازاده ی کل ماشاله " به قلم آقای مهدی ایرانمنش در شامگاه روز چهارشنبه 22 آبانماه 98 در سالن اجتماعات سازمان بازنشستگی صنایع ملی مس ایران واقع در سه راه هوانیروز
تمشک سوزی...
-
تاریخ: 1398/8/5 ساعت: 20:51
دوست داشتنتخرده چوب های تری هستندکه چه در اول آتش گرفتنو چه در هنگام خاموش شدندود زیادی از خود درست می کنندهمین شعله های ناقص هم کافی ستتا زمین، تابستان های گرم تری داشته باشدآنقدر گرمکه زردآلوها زود
بی بی گوهر...
-
تاریخ: 1398/8/5 ساعت: 20:51
بی بی گوهر من، زن با سلیقه ای بود،دختری از کدخدازاده های بزنگ گوغرکه باشو حبیبم وی را به روستای جفریز آورده بود(بزنگ با قلعه ی پروانش مرکز کدخدایی صادقی های گوغر بوده است)زن دوستی پدربزرگم که در آن د
به یاد بی بی...
-
تاریخ: 1398/8/5 ساعت: 20:51
به یادت که می افتمبوی ریحان تازه کوچه را پر می کندمادرجان!باز عصر پنجشنبه شدو مانده ام و زن های بیقرار همسایهکه می خواهند کمکت سبزی پاک کنند... #عباد_صادقی
ما زیر داربست های انگور زاییده شدیم...
-
تاریخ: 1398/8/5 ساعت: 20:51
نه روز دارمتنه شبآسمانی یتیم و پابرهنه امایستاده بر سکوت دریاچهبی ستارهبی ابربی انگیزه ، بی صبرمن با پلنگ های مازندران،بیقراری مشترکی دارمدرذهن ما،ماه بلندی ست با چشم های ترکمنیو گله ای اسب وحشی که از
شلیک به آسمان...
-
تاریخ: 1398/8/5 ساعت: 20:51
عاقبت ، روزی آسمان ،انتقام تمام تیرهاییکه به سمتش شلیک کردیم را خواهد گرفتیک روز صبح ، با صدای گریه ی کبوترهااز خواب می پریم و می بینیمکه آسمان رفتهو جای آبی اش را تباهی گرفتهما به عذاب هایی بزرگتر از
به پاییزت قسم
-
تاریخ: 1398/8/5 ساعت: 20:51
خدایا به پاییزت قسماگر دل کسی را شکستیمتو خریدارش باشانارهای ترک خورده دل نازکترعاشق ترو خوشخوارترند... #عباد_صادقی
ماده سگ تازه زا...
-
تاریخ: 1398/8/5 ساعت: 20:51
یک استخوان بغض در دهانش به خونابه افتاده بودبیوه سگ تازه زایی در کف اتوبان ،من بیشتر از پستان های پر از آغوزشبه نر و ماده بودن توله ها فکر می کردمکه یتیمی را زودتر از یاد می برندیا قلاده را ؟ #عباد_صا
آبرو...
-
تاریخ: 1398/8/5 ساعت: 20:51
از ابروهای کم پشتم ، روغن فندق می چکیدمانند گوسپندان تازه از کوچ رسیدهما ، آبرو را از رودخانه ی تلخن طلب می کردیم... #عباد_صادقی تلخن: همان تلخان ست،آب گل آلوده ی جاری را گویند.
لهجه ات ، طعم چای هل را می دهد...
-
تاریخ: 1398/8/5 ساعت: 20:51
صدایم کنلهجه ات ، طعم چای هل را می دهدبه وقت خستگی ،بوی کاهگل تازه را می دهدبه وقت نخستین بارش پاییز ،صدایم که می کنیپر میکشممانند کبک های گریزان از شکارچیاز لب صخره ،و پرنده های تازه از کوچ رسیدهدر ن
تو می روی قطار می رود...
-
تاریخ: 1398/8/5 ساعت: 20:51
تو می رویقطار می رودعطر پیراهنت ، کوپه ها را از خود بیخود می کندو واگن ها را از راه بیراهتو می روی تا به تهران آرزوهات برسیو من ، حال آخرین ایستگاه متروکه ی کویر جندق را دارمتنهادر میان شن ها... #عباد
قالی خیال تو
-
تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 8:42
با خیالت قالی کرمان می بافممثل مادرم،ریس ها را رنگ می کنمپسته ای،کچل آبی،زاغو با آن ها طرح سماور می بافمبا چند اسب قشقایی در چمنزاریک رودخانه در حاشیه می بافم با سپیدارهای بلند در کنار کوه شتری، سیاه
آبی آسمان نگاه تو...
-
تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 8:42
هوا پاک بود و دل انگيزآبي آسمان،نگاه توخورشيد،سراب توابرها غرش كنان آمدندرعد، صداي توباران، شراب تورهگذري هستم چتر سايه بانممحو آسمان،منهرزه پوي سراب،منرودخانه را سيل نوازش مي كندنوشيد باران را،منرقصي
رستوران البرز
-
تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 8:42
شب بود که به خانه اش رسید اما کسی را آنجا ندید،روی آیینه ی تمام قد،کنار در ورودی با رژلب مرجانی رنگ ، بزرگ نوشته شده بود: " سعید عزیز،امشب رستوران البرز منتظرت هستیم،لطفا کارت عابربانکت رو هم بیاردو
بی شعوری ...
-
تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 8:42
آدمیزاد ، بی شعور به دنیا نمی آیدبی شعور می شودیا به اختیار یا به اجبار ... #عباد_صادقی
نطفه ی شقایق...
-
تاریخ: 1398/3/21 ساعت: 8:42
بوته گل شقایقی در دل سنگ روییده بودعشق ست دیگرتحریک که شد ، نطفه اش را هرجا رسید ، می کاردو اینگونه سنگ ها همچراغ قلب ها می شوند... #عباد_صادقی
خطبه های روباه...
-
تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 17:54
چنگدان ها مان بوی لالایی می دادجوجه های سر به هوایی بودیمکه با بال های تازه پر خود،کوچ مرغابی ها را نشان یکدیگر می دادیم عشق،ابر خاکستری پرمایه ای بودکه بر ما باریدما آشیانه مان را زیر خطبه های روباه،
شعرتلخ...
-
تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 17:12
تو را چگونه بدین شعر تلخ مست کنم؟ در استکان غزل های من شرابی نیست #ابوالفضل_صمدی
باران باید بیاید تا ذهن های سرمازده جوانه زنند...
-
تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 17:12
به گمانم،یکی از مهم ترین چالش ها و آرزوهای بشر از نخستین تا به امروز،باران بوده و می باشد،باریدن باران،اینکه می آید و با خود هوای کسل کننده و روزمره را عوض می کند،دهان تشنه ی زمین،چشمه،قنات،چاه،رود