زبان بستمو اشک هایم را فرو خوردم،
انسان ها هر کجا که باشنددر انزوا و تنهاییبه زادگاهشان شبیه می شوند...پشت سرت،دردها که فزونی گرفتآنقدر نبودنت، روی هم تلنبار شدکه زمین های بایر آبادیآووس شدند و کوه زاییدندو گون گون خاطره بر پیکرم روییدو گل داد، اکنون، هرگاه به تو فکر می کنمزنبورها بر سرم می ریزند و بچ می دهندنمی دانم، نام تو عطر گل های بهاری ستیا من ادکلن زده ام؟می دانی یک کوه را چه چیزی از پای در می آوردعطش کشتزارهای پایین ترو لب های ترک خورده ی قنات ها و چشمه هاآن هنگام که یک صخره بغض نبودنتگ
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی
خدا هم روی اسمش قسم خورده بوددرخت همیشه سبزی
که نشان صلح را در تنه اش داشت،ما کبوتران سپیدی بودیمکه در باغ های زیتون اردوگاه ساختیمما از شاخه های زیتونپوکه پوکه فشنگ خوردیمو پرکشیدیمکاش کسی به نوح بگوید این بار اگر به خشکی رسیدیبه جای روباه و کرکسقوچی پیاده کنما تمام اسماعیل هامان را قربانی داده ایم.#عباد_صادقی_گوغری
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی
این چهارگانی(رباعی) پیشکش می شود به استاد محمد سلطانی نژاد،ادیبی اهل دل و توانمند از طایفه ی لک شهرستان بافت،آنکه سرش را در آسیاب دانش و تجربه سپید کرده است،آنکه به وطن دوستی ،زادگاهش کیسکان را "لکستان" می نامد و زادگاهم را گوغرستان...از لکستان تا به گوغر از بزنجان تا به خبر
از یکایک شهر و استان ها که می نامند ابربا همان جغرافیا و با همین تاریخ سبزمی کنم بر بافتی بودن تمام عمر،صبر*#عباد_صادقی_گوغری*صبر در مصرع پایان کاری را به معنای ماندن و ایستادن در پشت نام زادگاهم آورده ام هرچند که اگر واژه
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی
چه کسی می داندپشت این پنجره و پنجه ی ماه
می زند سرمه ی اندوه زمانظلمت فقر به چشمان یتیممی چکد در دل شبلکه ی ابر ستمدیده، گراننگران روی گلیم من از او می پرسمآرزوهایت چند؟می دهد با دو لب خشکجوابم لبخند:" آرزو چیست دگر؟می فروشرسانیم به تو و مردم شهرسر میدان و گذرواکس با شاخه ی گللنگ و دستمالسپنددانه و فالاین منم، کودک کار که چنین گشته دچار...من شما را گویممردم مرده و مادینه پرستمردم مسرف و اشکمبه پرستمردم باده پرست!آرزو نام همان دختر کاری ست به ما شاخه گل داده به دستکودکی هیچ، گل زندگی اش رفته ز
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی
به تو خیره می شومخیره به خونگاه غروب
در گرگ و میش پاییزکه دلتنگی ام را زیر دندان های خاکستری اشبه هم می فشارد و خفه می کندو هم زمان در آن سوی جهاناز ستیغ کوهو از چریق صبح*بر پنجره ی اتاق خواب مردی دیگر می تابدو شواش می خواهد**تو را از اینجااز پشت کوه شکسته ی غروبم زمزمه می کنم زمزمه می شویهر شب از لابلای دره ی سکوت منو تکرار می شویهر روز از شیار زخمی این زبان خشکگویند زمستان، آواز گرگ زیباستاگر نام تو را بخواند...#عباد_صادقی_گوغری*چریق صبح: چراغ صبح در گویش زادگاهم گوغر.**شواش:شادباش،پول و مژد
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی
ناگهان یادم آمددر فرهنگ گویش روستای پدری ام
هرگاه می خواستند رهگذر ناشناسی را صدا بزنندمی گفتند:" آهای درخت سبز، فرصت! کجا می روی؟آهای درخت سبز!بیا و بنشین و چای بنوشو بگو خبر از هرکجا که داری..."می دانی،دلشان تنگ بود و به دنبال هم صحبت،آه...و امان از دلتنگی،در زمان حاضر دلم حال عجیبی داردو چون کبکی گیرکرده در دروک *خود را به زمین و زمان می زندبه گمانم در فرسنگ ها دورترموهایت را در باد رها کرده ایکه جنگلم می شکندشاخه شاخه حسرت را در منو می ریزد و می کشاند برگ به برگ خاطراتم را در راهآهای دختر ر
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی
خدا کند که بهار بیایدگل بدهد بادام چشم هایت
تا بهانه ای شود که زنبورهای عسل برگردندبه این باغو نسیم، بوی تریاک این روزها را ببردآنکه در میانه ی کوچ،برگشت و بهار سرحد* را ندیداز آب تلخن** رودخانه خورده بودوگرنه کسی که دست در آب سرد چشمه کرده باشدفرق زندگی و زردآلو را خوب می داند...*سرحد:سرد حد،سردسیر و ییلاق در گویش جنوب**تلخن:آب بسیار گل آلود در گویش گوغر
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی
مادرجان!گاهی که روحم می خارد،می روم سراغ جهاز قدیمی ات،آینه ی قاب چوبی و ترک خورده ات را برمی دارم و به آن زل می زنم ،از حافظه ی آبگینه رد می شوم می رسم به جشن عروسی ات،صدای ساز و دهل استاد نادعلی کل روستا را گرفته
،بوی حنا می آید،دستمال های رنگی،چوب بازی،زنان روستا دسته جمعی آبادون می خوانند،تو را رشمه به دست ،تو را با تمام زیبایی و شکوه عشایری ات،سوار بر اسب حناگرفته و یراق بسته ای می آوردند،پدر از روبرو،سوار بر اسب علیخان ،به سیب ها و انارهای سر بیرق ،تیر برنو می اندازد،ناگهان،رادیویی می آور
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی
نخستین روز مهر است،از خواب برخاسته ام و نشسته ام گوشه ی سفره و دارم چای شیرینم را به هم می زنم،داداش محمدعلی که یک و نیم سال از من بزرگتر است از خواب نازش بیدار نمی شود،مادرم در حالی که دارد آینه قرآن و شربت را در سینی مسی پرنقش و نگاری می گذارد،هی زیر لب غرولندی می کند و حرص می خورد که چرا اینقدر محمدعلی را صدا می زند که از خواب برخیزد و آماده ی به مدرسه رفتن شود،او پشت گوش می اندازد،آخرین لقمه ی نان تیری و پنیر محلی آغشته به زیره ی کوهی را در دهان می گذارم و بلند می شوم که به مدرسه بروم،در پوس
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی
گزارشی از مهمترین نکات مربوط به «و زمین های بایر آبادی کوه زاییدند...».چشم انداز(شعرهای آزاد و دستنوشته های من) زبان بستمو اشک هایم را فرو خوردم،انسان ها هر کجا که باشنددر انزوا و تنهاییبه زادگاهشان شبیه می شوند...پشت سرت،دردها که فزونی گرفتآنقدر نبودنت، روی هم تلنبار شدکه زمین های بایر آبادیآووس شدند و کوه زاییدندو گون گون خاطره بر پیکرم روییدو گل داد، اکنون، هرگاه به تو فکر می کنمزنبورها بر سرم می ریزند و بچ می دهندنمی دانم، نام تو عطر گل های بهاری ستیا من ادکلن زده ام؟می دانی یک کوه را
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی
از لکستان تا به گوغر...
آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «از لکستان تا به گوغر...» را در ادامه بخوانید.
چشم انداز(شعرهای آزاد و دستنوشته های من) این چهارگانی(رباعی) پیشکش می شود به استاد محمد سلطانی نژاد،ادیبی اهل دل و توانمند از طایفه ی لک شهرستان بافت،آنکه سرش را در آسیاب دانش و تجربه سپید کرده است،آنکه به وطن دوستی ،زادگاهش کیسکان را "لکستان" می نامد و زادگاهم را گوغرستان... از لکستان تا به گوغر از بزنجان تا به خبراز یکایک شهر و استان ها که می نامند ابربا همان جغرافیا و با همین تاریخ سبزمی کن
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی
کودک کار
گزارشی از مهمترین نکات مربوط به «کودک کار».
چشم انداز(شعرهای آزاد و دستنوشته های من) چه کسی می داندپشت این پنجره و پنجه ی ماهمی زند سرمه ی اندوه زمانظلمت فقر به چشمان یتیممی چکد در دل شبلکه ی ابر ستمدیده، گراننگران روی گلیم من از او می پرسمآرزوهایت چند؟می دهد با دو لب خشکجوابم لبخند:" آرزو چیست دگر؟می فروشم به تو و مردم شهرسر میدان و گذرواکس با شاخه ی گللنگ و دستمالسپنددانه و فالاین منم، کودک کار که چنین گشته دچار... من شما را گویممردم مرده و مادینه پرستمردم مسرف و اشکمبه پرستمردم ب
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی
در این گزارش، تازهترین اطلاعات درباره «چریق صبح» را میخوانید.چشم انداز(شعرهای آزاد و دستنوشته های من) به تو خیره می شومخیره به خونگاه غروب در گرگ و میش پاییزکه دلتنگی ام را زیر دندان های خاکستری اشبه هم می فشارد و خفه می کندو هم زمان در آن سوی جهاناز ستیغ کوهو از چریق صبح*بر پنجره ی اتاق خواب مردی دیگر می تابدو شواش می خواهد**تو را از اینجااز پشت کوه شکسته ی غروبم زمزمه می کنم زمزمه می شویهر شب از لابلای دره ی سکوت منو تکرار می شویهر روز از شیار زخمی این زبان خشکگویند زمستان، آواز گرگ زیباس
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی
در این مطلب، جزئیات مربوط به «آهای درخت سبز...» ارائه شده است.چشم انداز(شعرهای آزاد و دستنوشته های من) ناگهان یادم آمددر فرهنگ گویش روستای پدری امهرگاه می خواستند رهگذر ناشناسی را صدا بزنندمی گفتند:" آهای درخت سبز، فرصت! کجا می روی؟آهای درخت سبز!بیا و بنشین و چای بنوشو بگو خبر از هرکجا که داری..."می دانی،دلشان تنگ بود و به دنبال هم صحبت،آه...و امان از دلتنگی،امروز دلم حال عجیبی داردو چون کبکی گیرکرده در دروک *خود را به زمین و زمان می زندبه گمانم در فرسنگ ها دورترموهایت را در باد رها کرده ایکه ج
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی
در این گزارش، تازهترین اطلاعات درباره «خداکند که بهار بیاید...» را میخوانید.چشم انداز(شعرهای آزاد و دستنوشته های من) خدا کند که بهار بیایدگل بدهد بادام چشم هایتتا بهانه ای شود که زنبورهای عسل برگردندبه این باغو نسیم، بوی تریاک این روزها را ببردآنکه در میانه ی کوچ،برگشت و بهار سرحد* را ندیداز آب تلخن** رودخانه خورده بودوگرنه کسی که دست در آب سرد چشمه کرده باشدفرق زندگی و زردآلو را خوب می داند...*سرحد:سرد حد،سردسیر و ییلاق در گویش جنوب**تلخن:آب بسیار گل آلود در گویش گوغر
RSS
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی