دلنوشته ی "جاده ی خیال"
-
تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 17:12
جاده،جسم من را با خود می برد همانطور که خودرویم را من با صندلی ثابت و نیمه خشک راننده چه فرقی می کنم وقتی دست ها بی اراده فرمان را چسبیده اند و هر از گاهی دنده را عوض می کنند پاها گاز می دهند،روی کلاچ
در مسیر باغ های نارنج...
-
تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 17:12
تو را می بینندگاهی در مسیر باغ های نارنجگاهی در مسیر نخلستان های جنوبگاهی به دشت می زنیگاهی به کوههر کجا باشیهوای همان حوالی به سرم می زندتو سفر می کنیمن اما از کنج پنجره آن طرف تر نمی روممنتظرم وقتی
طعم شیرین سیب...
-
تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 17:12
هرگاه از درون عکس تبسم می کنییاد بانو حوا می افتمو طعم شیرین سیب که آدمی را تا قیامت زمینگیر کردیادت باشد امسال بهار سیب ها که گل دادندبا من به باغ بیاو تا چیدن میوه ها آنجا بمانمن سنگ می آورم تو هیزم
چند سنگ چیل مانده تا کنام...
-
تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 17:12
چند سنگ چیل مانده تا کنام... به قلم عباد صادقی گوغری (رخدادهای مشابه با این داستان در سده ی اخیر در سرزمین ما به خصوص دهستان گوغر، به وفور افتاده ست،شخصیت ها،اسامی،عناوین و مکان هایی که در ادامه می آی
سیب های به زرخطیف نرفته
-
تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 8:58
امروز هجدهم آبانماه1397 به بهانه ی به خدمت سربازی رفتن نخستین نوه ام: رنگ آسمان پریده بود،درخت های گردو کچل شده بودند،سپیدارها لخت و لوار ایستاده بودند و به قارقار کلاغ ها گوش می دادند،گریج،به و سیب
خانم یلدا تماشا می کند...
-
تاریخ: 1397/10/13 ساعت: 8:58
می رود پاییز،بی صبر و قرار تا شمارد جوجه های خویش را خانم یلدا تماشا می کند تا زمستان شعله ی آتیش را #عباد_صادقی
زبان تیشه...
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 19:33
زبان تیشه را فرهاد اگر با کوه می دانست چه شیرین می شکست آخر،ستون کاخ شاهنشاه #عباد_صادقی
تورا فریاد خواهند کرد فریاد...
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 19:33
تو را فرياد خواهند كرد فرياد بر زورق و پارويي شكسته در ميان نخل هاي سوخته رودي خروشان مي رسد از راه و باد سهمگين نامه هاي مهر اندود و بيعت هاي بي پروا ، تو را اي نا خدا اي نوح ميخوانند! و كوفه باز هم تكرار خواهد شد... ولي اين بار داستان ضربت شمشير در محراب نيست كآخر فقط فرقي ترك دارد و خورشيدي سيه گ...
چشم هایت،تاکستان...
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 19:33
چشم هایت،کردستان در من خمره ی ترک خورده ای ست پر از حسرت انگورهای سیاهت در من بریز نگاهت را من خیام گم گشته در کوچه هاتم... چشم هایت،تاکستان خوشه ها زیادرس شده اند و تو هنوز داری،پاییز چهره ات را کتمان می کنی? باز کن چشم هایت را کوچه باغ های اطرافت که از سر هر دیوار سنگ و گلی اش خوشه خوشه انگور و دا...
نان و شراب...
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 19:33
ساده و آسوده چشم هایت را ببند و بخواب این نخستین و آخرین غروب آتش بس است می خواهم زانو بزنم و کمی دعا کنم شاید مسیح از آسمان بیاید و برایمان کمی نان و شراب بیاورد فقط خدا کند امشب،هیچ ستاره ی سربی از دهان تفنگ ها بیرون نیاید دیگر مریم باکره نه تاب داغ عیسی را دارد و نه طاقت زاییدن فرزندی دیگر را ......
سنجدتکانی...
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 19:33
من و تو پاییزهای گوغر را خوب به یاد داریم... بچه ها دارند گردوپلکی می کنند چوپان روستا هم حواسش به ما نیست و دارد برگ های درختان را برای گوسفندان می تکاند تا کسی نیامده بیا و دامن چین دارت را بازکن می خواهم برایت کمی سنجد خرمایی بتکانم دو دستت را محکم بگیر این جوی آب رونده،دانه دانه خاطرات نارنجی رن...
انگشت ماشه چکان...
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 19:33
مانند مادری که کودکش قهر کرده است از پشت سرم بیا گردنت را نیمه ور کن و گونه ام را ببوس دل گرفتگی،بزرگ و کوچک ندارد واضح تر بگویم به سبک زن های جوانی که مرد سربازشان،سالم از جنگ برگشته است با عجله به سمتم بیا دست هایت را دور کمرم حلقه کن سرت را در سینه ام بگذار و سپس تنگاتنگ،مرا پی در پی ببوس روزهای ...
با من کمی پاییزتر باش...
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 19:33
آنکه کوتاه بین است به هنگام باد،چگونه می تواند از دیدن رقص سپیدارهای بلند از خود بیخود شود هیچ کس نمی داند،وقت دیدنت چه بر من می گذرد آمدنت،باران اردیبهشت ست هنگام برآمدن آفتاب، کسی که نزدیک بین است چگونه می تواند رنگین کمان را برشاخ کوه ببیند نام تو، انار شب یلداست که از باغ می رسد درکوچه ها صدایت ...
من با تو زلیخاتر...
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 19:33
هرچقدر که تو با چشم های یوسف خویشاوندی من با تو زلیخاتر من،به ازای هرسال نبودنت، یک درخت نارنج نذر کرده ام تا بیایی بیا و انگشت های بریده ام را از نیل پس بگیر... #عباد_صادقی
پاییزگردی...
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 19:33
شیشه ی خودرو را به آرامی پایین آورد دست خود را بیرون برد و باز کرد سپس به راننده گفت: "آهنگ شادی بگذار پاییز همینجوری دلتنگی خودش را دارد چه رسد به اینکه باران هم بیاید..." هنوز راه زیادی تا رسیدن به مقصد داشت اما حوصله اش نگذاشت و گوشه ی خیابان پیاده شد دلش پاییزگردی می خواست... #عباد_صادقی
سنگ،کاغذ،قیچی
-
تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 19:33
روزگار دیوانه،سرکوچه نشسته بود ما را که دید،خیال کرد به او می خندیم سنگ را برداشت و به سمتمان پرتاب کرد و دست هایمان از هم جدا شد... پس از آن من شاعر شدم، باز روزی مرا تنها در همان کوچه دید دستش را پشت گردنش برد،خندید و گفت: سنگ ، کاغذ ، قیچی سنگ که خونین بود کاغذ پر از شعر مانده بود قیچی که کار خود...
شاه توت ...
-
تاریخ: 1397/4/23 ساعت: 20:22
تو که نیستی دستم به سمت هیچ شاخه ای دراز نمی شود، میان همان بده
مرا بخوان...
-
تاریخ: 1397/4/23 ساعت: 20:22
مرا بخوان مانند بهار که دانه های زیر خاک را و بر من ببار دلم پوس&
تو را زنانه وار دوست دارم...
-
تاریخ: 1397/4/23 ساعت: 20:22
با وجود تمام مردانگی ام زنانه وار دوستت دارم زن ها جنس عجیبی ž
به نام خدایی که...
-
تاریخ: 1396/11/1 ساعت: 8:02
به نام خدایی که تو را از چشم هایت آفرید تا ثابت کند آنقدرها هم مثل من بی حوصله نیست و دستی هم به موهایت کشید تا ثابت کند آنقدرها هم مثل من پریشان حال نیست و نقطه ای گذاشت پایان پاراگراف لبهایت تا ثابت کند آنقدرها هم مثل من بی سواد نیست... #عباد-صادقی