دست هایم به گدایی افتاد... - تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 13:15
گیسوانت ابریشم های پربهایی بودند، رفتی! و دست هایم به گدایی افتاد... (عباد صادقی)
ذهن آیینه - تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 7:52
روبروی آیینه نشستم به خودم خیره شدم غریبه ای به من زل زده است! گاهی روزی می رسد که انسان خودش را در آیینه نمی شناسد باور نمی کنم من،من سابق باشم با اکراه،انگشت های دو دستم را روی صورتم کشیدم و متوجه شدم،بعد از تو هنوز هم زنده ام باور کردنی نیست در سرزمینی که آزادی بزرگترین گناه تاریخ است نفس ها آزاد...
دنیای بی نهایت من از یک تار موی تو ساخته شد... - تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 7:51
فیزیکدان ها می گویند: "جهان بزرگ هستی از ذره های کوچک و کوچکتر درست شده است" منظورشان اتم است یا هرچیز دیگر،بیراه نگفته اند دنیای بی نهایت من نیز از یک تار موی تو ساخته شد... (عبادصادقی)
برف تابستان... - تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 7:51
برف تابستان افسانه ی دست های توست اگر بر سر من فرود آید... (عبادصادقی)
الفبای فلسفه... - تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 7:50
الفبای فلسفه آسان می شود اگر تنها دلیل اثبات خدا پریشانی موهای تو باشد... (عبادصادقی)
زنبورها بر سرم می ریزند و بچ می دهند... - تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 7:49
در دلم،کندویی ست که هرگاه به تو فکر می کنم زنبورها بر سرم می ریزند و بچ*می دهند! نمی دانم،نام تو عطر گل های بهارست یا من ادکلن زده ام؟ بیچاره ها،لختی می نشینند ملکه را که نمی بینند قهرآلود می شوند می پرند و به سوی سرنوشتی جدید می روند همهمه شان دور و دورتر می شود و من می مانم و جای آماس نیش هایی که ...
بازار قند و شکر از احتکار بیرون می آید... - تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 7:48
خوشنویس نیستم وگرنه پایان همه ی دلتنگی های جهان نقطه ای می گذاشتم مانند خال لب تو تاهرگاه می خندی بازار قند و شکر از احتکار بیرون آید و بار دیگر بچه های سبزه روی خاورمیانه در سواحل بدون جنگ مدیترانه،خلیج فارس،دریای سیاه و سرخ خنده کنان،آبنبات چوبی بخورند به دنبال هم بدوند و بادبادک هوا کنند کناره ی ...
در من رمان عاشقانه ای ست... - تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 7:48
با هر باد ورق ورق می شوم و با هر باران کمرنگ تر... در من،رمان عاشقانه ای ست که با رفتنت،مجوز چاپ نگرفت کارتن خواب شد و عاقبت،یک شب برفی زیر خودش کبریت کشید تا فردای آن روز،سرتیتر روزنامه های پایتخت بنویسند: "کاندیدای نوبل ادبی جزغاله شد..." (عباد صادقی)
یعنی می شود آن روزها برگردند... - تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 7:47
یعنی می شود آن روزها برگردند مادرم عصا را کنار بگذارد و نان تنوری بپزد تو دخترکی باشی که زیر درخت گردو،قالی افشاری می بافد من تیرکمان دوشاخه ام را زیر نیفه ام* بزنم سفره ی گل قرمزی خمیردان پهن باشد گرماگرم زبانه های آتش بنشینم و منتظر باشم اولین نانی که از تنور بیرون آمد را بردارم و از پشت دیوار سنگ...
موهای نسکافه ای... - تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 7:46
خستگی را از تن آدم می اندازد موهای نسکافه ای تو... (عباد صادقی)
پیغمبران موبلند... - تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 7:45
برای شناخت خدا،باید "زن شناس" بود و به معجزات این پیغمبران موبلند ایمان آورد... (عباد صادقی)

برچسب‌های محبوب

یعنی می شود